+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط فاطمه
|
مثل همیشه یه متن حاضر کرده بودم که وارد کنم تو سایت
اما .......
بذارید آخرین برگه ی امسال یه صفحه ی خالی از روزگار باشه...
بذارید این صفحه ی خالی تمام لحظات
خوب و بد امسال تو خودش جا بده و فقط سکوت کنه...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی...
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی...
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی...
آنگاه که بنده ای را نادیده می گیری...
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی...
آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری...
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط فاطمه
|
سلام من به محرم به دست و مشك
ابوالفضل
به نااميدی سقا به سوز و اشك
ابوالفضل
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
من سوالی دارم من سوالی دارم از خداوند رحیم و
رحمان هیچ تو می دانی عشق کجاست زیر آغوش
کدام جنس به رقص مشغول است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچ می
دانی شهوت خشک علف آتش بود و شقایق گرچه
تر بود بسوخت.

بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او
باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید آنکس که مي
گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم
ميگويد: دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
آدمـک مـرگ هـمين جاست ، بخند ...
آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند ...
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـی کاغــذی ماسـت ، بخند ...
فکر کن درد تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست ، بخند ...
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست , تـازه انگار کـه فـرداسـت ، بخند ...
راستـی آنچـه بـه يــادت داديم پر زدن نيست کـه درجاسـت ، بخند ...
آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط فاطمه
|
یکی بود یکی نبود... اونی که بود تو
بودی . اونی که نبود من بودم.
یکی داشت یکی نداشت... اونی داشت تو
بودی. اونی که کسی به جز تو نداشت من
بودم.
یکی خواست . یکی نخواست... اونی که خواست
تو بودی . اونی که بی تو بودن را نخواست
من بودم..یکی بود
یکی بُرد. یکی باخت... اونی که بُرد تو
بودی. اونی که دل به تو باخت من بودم.
یکی گفت. یکی نگفت... اونی که گفت تو
بودی. اونی که دوستت دارم را به هیچ کس
به جز تو نگفت من بودم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط فاطمه
|
همیشه در انتهای همه ی نوشتهام صدایی رو با سکوت فریاد می زدم... فریادی رو
نگاه ...نگاهی رو خواهش و خواهشی رو آرزو... همه ی آرزوم شنیدن صدای تو بود..
و همه ی فریادم برای یافتن جاهایی بودکه تو سکوت کرده بودی...
شاید در نهایت آرامشی که بخشیدی بخوام بی صبرانه از بی قراری هام بگم :

" ای خدا قسم به عشق و به همین حال پریشون...به وفای عاشقون و به صفای چشم گریون....ای خدا قسم
به رازم که ازت نمونده پنهون...به تموم اشک چشمام به همین شام غریبون...روزگارمون خزون شد ...
عشقمون فدای عشق دیگرون شد .. ما که هستیم و نمردیم پس چرا عشق و به دیگرون سپردیم.... "
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط فاطمه
|